سگی که به جای سنجاب آمد – داستان کوتاه

صوفیا راسخ – داستان‌نویس

تصویر: تولید شده توسط Google Gemini

باز غلغله بر پا شده بود. رستم بر سر تپه‌ی کوچک ایستاده بود و بلند داد می‌زد و می گفت: «او بچه‌لر! کیلینگ‌لر! بی‌بیم یینه بیزلره‌گه متل ایتدی‌لر»([1]).

کودکان با قلب صافِ کودکانه‌شان به سمت خانه‌ی بی‌بی روانه می‌شدند. تماشای آن‌ها حس خوبی داشت یا شاید هم، نوعی دل‌خوشی برایم بود. پدرم موقع خواب، همیشه به جای لالایی به من و رستم می‌گفت: «می‌دانین چرا کارخانه‌های شکلات‌سازی بسته شدند؟ به خاطر این که بچه‌ها قلبی آغشته به شکلات دارند و شیرین‌اند».

در همین افکار غرق شده بودم که چیزی به سرم برخورد کرد.

ـ آخ‌آخ! نیمه قیلسنگ؟ ([2]).

سرم را با درد بلند کردم؛ رستم بود با آن چشم‌های تاتاری و حال‌به‌هم‌زن‌اش که همیشه بی‌بی، طرفش را می‌گرفت. با لب‌ولوچه‌ی کثیف گفت: «کیلینگ ده!» و با  لهجه‌ی غلیظ ترکی ادامه داد: «خانم میشل اوباما، باز شوما به چه فکر می‌کنیند؟».

با حرص به چشم‌هایش زل زدم و با فریاد گفتم: «اولاً که مه میشل اوباما نیستم؛ گل‌شاد استم. دوم، آقای فیلسوف! «شوما» نیست «شما» و «کنیند» هم نیست، «کنید!». خواهش می‌کنم به جای این که مشق‌هایته بتی به بی‌بی بنویسه که بنویسه، خودت بنویس. دگه، به چه جرأتی مره با سنگ زدی؟».

رستم بدون این که اهمیتی بدهد، گفت: «اگه پس ماندی، به مه غرض نیس».

از بچه‌گی، کتاب دوست داشتم. بی‌بی می‌گوید: «تو شبیه مادر مرحومت استی». اگرچه بی‌بی پسرها را ترجیح می‌دهد و من با او کنار نمی‌آیم؛ اما فقط این مورد را درست می‌گوید.

وقتی پدرم ظهرها می‌رود تا به جوگی‌ها از «قره‌دره» برنج بیارد، از آن‌ها کتاب هم می‌خرد. جوگی‌ها کتاب‌فروش هم استند. بی‌بی می‌گوید: «جوگی‌های دوره‌گرد، همه‌چیز می‌فروشند».

 بعضی اوقات فکر می‌کنم: «یعنی سنجاب هم می‌فروشن؟». همیشه آرزو داشتم یک سنجاب داشته باشم. بعضی از آرزوها برای یک دختر ییلاقی تا ابد آرزو باقی می‌مانند. شاید کسی که این سطرها را می‌خواند، فکر کند که سنجاب‌داشتن، یک آرزوی خیلی کوچک است یا شاید هم اصلاً آرزو نیست؛ ولی این، برای یک دختر ییلاقی یک آرزوی بزرگ است و رسیدن به آرزوهای قشنگ، گاهی وقت‌ها محال به نظر می‌آید.

صدای یالغوز را شنیدم. نزدیکم شد و سرش را روی پاهایم گذاشت. او دو رنگ دارد: سیاه و سفید. دو سال پیش کاملاً تصادفی پیدا کردمش . (آن شب در ییلاق، هوا خیلی سرد بود و باران و تگرگ هم‌زمان می‌باریدند. سیل آمده بود و ما در خانه‌ی کاه‌گلی خودمان بودیم؛ ولی آن‌قدر زیاد نبود که خانواده‌مان (به خصوص بی‌بی) را با خودش ببرد. وای! خدا نکند بی‌بی این حرف را بشنود؛ ولی تصور این که بی‌بی در آب شناور باشد، جالب به نظر می‌رسد یا با لباس‌های دشتی‌ای که دارد، شنا کند، شبیه بادکنک‌هایی که پنهانی از کیف رستم برمی‌دارم، خواهد شد. دروازه را در حالی که از شدت فضولی می‌مُردم، باز کردم و نیم‌نگاهی به بیرون انداختم. وقتی می‌خواستم در را ببندم، یالغوز که خیسِ آب بود، دمِ در، سرش را مثل حالا روی پاهایم گذاشت و ناله‌ای از عمق دلش کرد و من که در آرزوی این بودم که سنجاب داشته باشم، به جای سنجاب، سگ را آوردم خانه و اسمش را گذاشتم یالغوز).

یالغوز را زدم زیر بغلم و خانه‌ی بی‌بی بردم.

بی‌بی یک خانه‌ی ویلایی خیلی قشنگ داشت که هر هفته دوستانش (بی‌بی حوا، بی‌بی گونجه و بی‌بی نازگل) در آنجا با هم دورهمی می‌گذاشتند. چرا باید بی‌بی آن‌ها را در خانه‌اش جا بدهد؛ اما وقتی من می‌ورم، می‌گوید: «دخترِ گیس‌بریده! برو پیش پدرت».

در را باز کردم؛ بی‌بی گفت: «به به! گیلدیز مه؟ کیلینگ ـ کیلینگ؛ خوش کیلدیز»([3]).

وقتی بی‌بی این جمله را به کسی می‌گفت، معنی‌اش این بود که: «برو بمیر یا آب شو برو زمین»؛ اما من از ‌آن‌هایی نبودم که آب شوم، بروم زمین؛ (برعکس) مثل علف، دوباره زیر پایش سبز می‌شدم.

دورِ صندلی پر از آدم بود که تا خرخره، لحاف را روی خود کشیده بودند. آهسته و بی‌سروصدا در یک پته‌ی صندلی نشستم و پایم را بردم زیر لحاف. حس این که پاهای سردم یک‌باره گرم شدند، مثل خوردنِ کینوهای سرد بود در هوای داغ، یا مثلِ برداشتن شکلات از گنجه‌ی بی‌بی کیف داشت.

هر سال، شبِ 29 اسفند/حوت، همه‌ی خانواده و اقوامِ دور و نزدیک به دیدن بی‌بی می‌آمدند و دور صندلی بزرگ جمع می‌شدند؛ سر صندلی را پر از خوراک و خشک‌بار می‌کردند. وای! چه خوراک‌هایی! متأسفانه عمه‌ی بزرگ با چشم، غره می‌رفت که چیزی برنداریم.

بی‌بی شروع کرد به صحبت‌کردن (هیچ‌کس جرأت ندارد که سرِ حرف بی‌بی صحبت کند یا این که وسط حرفش بپرد. هرکه این کار را بکند، خدا به دادش برسد؛ حتی دلِ پرنده‌های آسمان هم به حالش خواهد سوخت):

به نام خداوند جان و خرد             کز این برتر، اندیشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای                       خداوند روزی‌دهِ ره‌نمای

خداوند کیوان و گردان‌سپهر         فروزنده‌ی ماه و ناهید و مهر.

ـ داستانی که قرار اس برتان تعریف کنم، پیروزی فریدون در برابر ضحاک اس.

این داستان را وقتی که کتاب‌های مادر را جمع می‌کردیم، از پدرم شنیده بودم. داستانی از شاه‌نامه‌ی فردوسی:

خروشان همی‌رفت نیزه‌به‌دست      که ای نام‌دارانِ یزدان‌پرست!

کسی کاو هوای فریدون کند        دل از بندِ ضحاک، بیرون کند.

بی‌بی هم همان داستان را می‌خواند و می‌خواند و می‌خواند؛ ما هم سر تا پا گوش بودیم. تا رسید به این بیت:

بیاورد ضحاک را چون نوند         به کوه دماوند و کردش به بند

از او نام ضحاک چون خاک شد   جهان از بدِ او همه پاک شد

بی‌بی خاموش شد. زیرچشمی، همه را نگاه کردم؛ غرق داستانی بودند که بی‌بی به روال همه‌ساله در شبِ آخر سال، تعریف کرده بود. از پیروزی حقیقت و شکستِ ظلم گفته بود. انگار ازآرزوی پنهان ته‌ی دل همه‌ی ما خبر داشت که چنین داستانِ امیدوارکننده‌ای، با این آب‌و‌تاب و شور‌و‌هیجان در قالب شاه‌نامه، بیان کرده بود.

خسته به نظر می‌رسید؛ دیگر مثل قدیم‌ها حوصله‌ی چندانی نداشت. نفس عمیقی کشید و گفت: «خوب، بچه‌های مه! بالاخره تاریکی، هرقدر هم طولانی باشه و زمستان، هرقدر هم سرد باشه، به پایان می‌رسه و جایشه سپیده‌ی صبح و گرمای خورشید می‌گیره. کافیس که قوی بانین و تسلیم تاریکی نشوین؛ چراغ دل‌تانه همیشه روشن نگاه داشته و منتظر فردای روشن بانین».

شب از نیمه گذشته بود و به نظر می‌آمد وقتِ رفتن است.

در هوای سرد، دل‌ها گرم شده بودند؛ کله‌ها پر بودند از رویای کوچِ زمستان و فردای روشن که در راه بود. امیدِ شکست تاریکی به دستان روشن و تازه‌ی نوروز، در وجودمان رگ و ریشه می‌دواند.

بی‌بی به اطراف صندلی نگاهی انداخت و شانه‌هایش را فشرد و لحاف را بالاتر کشید. آهی کشید و زیر لب گفت: ما سال‌ها پیش در اوج ناامیدی، نور را تخیل کردیم و خورشید دمید؛ تخیل کردیم و اتفاق افتاد. بیایید بیش‌تر تخیل کنیم: شادی را، آزادی را، آبادی را.

آخرین نفری بودم که از خانه‌ی بی‌بی بیرون آمد. هم‌راه با رستم به طرف خانه‌مان (که چندکوچه آن‌طرف‌تر بود) به راه افتادم. بی‌بی، رستم را اصرار کرد که شب را با او بماند؛ اما رستم ناز کرد. کاش به من می‌گفت!

قدم‌هایم را شمرده شمرده روی برف می‌گذاشتم. هرکسی در ذهن خود راه می‌رفت؛ با هم حرف نمی‌زدیم و هرکسی غرق رویای خود بود. من در رکابِ فریدون به جنگ ضحاک می‌رفتم.

موازنه‌ی بدنم بر هم خورد و نزدیک بود بیفتم. خیالم شکست و به تاریکی کوچه برگشتم. با خود گفتم: «اسطوره‌ای که در او عدالت برقرار شوه، صد فیصد بهتر از واقعیتی است که خالی از رویا باشه». از خود پرسیدم: «آیا فریدونی اس که عدالته به ای سرزمین برگردانه؟ یا هرکدامِ ما فریدون استیم؟».

[1]. هااای بچه‌ها! بیایید که مادربزرگ، باز می‌خواهد داستان تعریف کند.

[2]. آخ آخ چه کار می‌کنی؟

[3]. به‌به! آمدی. بفرما ـ بفرما؛ خوش آمدی.

Abi Media وب‌سایت
آبی یک رسانه دیجیتالی است که برنامه و مستندهای تلویزیونی، پادکست‌‌ها، مجله‌های علمی - پژوهشی «کاخ بلند» و «نوروزنامه» و مقاله‌های پژوهشی را تهیه کرده از طریق وبسایت و شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کند.

نظرات بسته شده است.

Abi Media