از تخت جمشید تا قندهار؛ نوروز در آیینهی قدرت طالبان
شهریار غزنوی – نویسنده و پژوهشگر
روایت اسطورهای نوروز، به جمشید بازمیگردد؛ پادشاهی که بر تخت نشست و جهان نو شد. این روایت در لایههای حماسی شاهنامه دیده میشود. فردوسی، جمشید را نماد سامانبخشی جهان و آغاز نظم تازه معرفی میکند. نوروز، لحظهای است که جهان از بینظمی به نظم میرسد؛ یعنی زمان، سیاسی میشود.
در خراسان بزرگ، نوروز صرفاً جشن طبیعت نبود؛ آیینی برای بازتولید قدرت بود. در دربار هخامنشیان، نمایندهگان اقوام مختلف با هدایای نمادین به تخت جمشید میآمدند. این صحنهها که بر سنگها حک شدهاند، تنها تشریفات نیستند؛ نمایش نظم امپراتوریاند. نوروز، لحظهای بود که قدرت با زبان آیین، خود را بازتعریف میکرد.
از همان آغاز، نوروز دو چهره داشت: رسمی و درباری، و مردمی و آیینی. اگر دربار، آن را ابزار مشروعیت میکرد، مردم آن را آیینی برای زندهگی میدانستند. همین دوگانهگی، راز بقا بود. وقتی امپراتوری سقوط میکرد، نوروز نمیمرد؛ چون فقط متعلق به قدرتها نبود، بلکه حافظهی جمعی را در خود داشت.
این آیین باستانی، ریشه در هزاران سال تاریخ دارد. از تخت جمشید و پاسارگاد تا شهرهای تاریخی افغانستان، نوروز همیشه نماد تولد دوباره، زندهگی و امید بوده است. مردم با رنگها، گلها و سفرههای هفتسین، به استقبال بهار میروند و شادی و اتحاد را در جامعه گسترش میدهند. این جشن، چه در ایران و تاجیکستان و چه در افغانستان، همواره پلی میان گذشته و حال، سنت و مدرنیته و مردم و قدرت سیاسی بوده است.
امروز، حال و هوای این جشن در افغانستان با حاکمیت دوبارهی طالبان و قراأتی ایدئولوژیک دینی روبهرو شده است. نوروز، میراث کهن فلات خراسان بزرگ، از دل اسطوره و طبیعت سر برآورد و از شکوه تخت جمشید تا کوچههای خاکی قندهار، نشانهی پیوند انسان با زمین، فصل و حافظهی جمعی بوده است. اکنون، نوروز میدان منازعهی سیاسی شده است؛ میدانی میان سنت ملی و قراأت سختگیرانهی دین و قدرت طالبان.
نوروز، هزاران سال هم جشن بوده، هم اعتراض؛ هم تجربهای آیینی و مردمی، هم ابزار مشروعیت قدرتها. امروز، طالبان قراأتی سختگیرانه دارند که هر رنگ، صدا و نماد غیرمتنی را تهدید میدانند. نوروز، پرسشی است دربارهی نوشدن، آزادی اجتماعی و خاطرهی تاریخی که قدرت ایدئولوژیک طالبانی میخواهد حذف کند.
این روز تاریخی فقط آغاز سال نو نیست؛ نماد تداوم و هویت فرهنگی مردمانی است که جنگ، مهاجرت، فروپاشی سیاسی و تغییر رژیمها را تجربه کردهاند. نوروز در افغانستان، پلی میان گروههای متنوع قومی (تاجیک، پشتون، هزاره، اوزبیک و سایر اقوام) است. آیینهایی چون جهندهبالا در مزار شریف یا سفرههای هفتسین، بازتولید هویت جمعی را نشان میدهند.
نوروز به مثابهی «بدعت طالبانی»
در نگاه سختگیرانهی طالبان، هر آیینی که منشأ آن خارج از چارچوب آنها باشد، بالقوه در معرض اتهام «بدعت» است. نوروز به سنتی پیشااسلامی تقلیل داده میشود که باید از حوزهی عمومی حذف شود. در تاریخ فقه اسلامی، مفهوم «بدعت» محل اختلاف بوده است. بسیاری از عالمان، میان بدعت در اصول عقیده و رسوم فرهنگی تمایز قائل شدهاند؛ اما در قراأت طالبان، این تمایز برجسته نیست؛ مرزها سخت و انعطافناپذیرند.
نوروز، پیشینهای کهن دارد و حتی در سنگنگارههای تخت جمشید، نشانههایی از آیینهای بهاری دیده میشود. طالبان این پیوند تاریخی را به عنوان نشانهی غیراسلامیبودن میدانند. در حالی که در مطالعهی فرهنگ مردمی، نوروز رسم و آیین فرهنگی و تمدنی است، نه عقیدهی دینی.
خوانش طالبان بخشی از نگاه کلی آنان به دین است: تأکید بر صراحت نص، احتیاط شدید نسبت به آیینهای تاریخی و محدودسازی نمادهای فرهنگی غیرمستند در نص آنان. در مقابل، تجربهی تاریخی جوامع مسلمان نشان میدهد که دین و فرهنگ میتوانند همزیستی داشته باشند. نزاع بر سر نوروز، نزاع بر سر تفسیر است: آیا دین، تنها در چارچوب قراأت رسمی معنا میشود، یا در بستر تاریخ و فرهنگ، چهرههای متنوع دارد؟ در بسیاری از جوامع مسلمان، آیینهایی مانند نوروز، قرنها با زیست دینی مردم همزیستی داشتهاند. مردم نماز میخوانند و همزمان، نوروز را جشن میگیرند. این همزیستی، حاصل تفسیری است که دین را با فرهنگ محلی وارد گفتوگو میکند.
در قراأت طالبان، دین به متن فروکاسته میشود. تفسیر تحتاللفظی و حذف عناصر غیرصریح باعث میشود که آیینهایی چون نوروز در حاشیه یا تقابل قرار گیرند. نوروز، حامل هویتی فرهنگی است که مرزهای ملی امروز را درمینوردد. برای امارت طالبانی، هر نمادی که خارج از چارچوب رسمی و اعتقاد گروهی باشد، بالقوه مسألهساز است. برچسب بدعت تنها حکم فقهی نیست؛ ابزاری برای حذف مشروعیت فرهنگی نیز است.
نوروز در تبعید رسمی طالبان؛ تقابل سنت ملی با قدرت سیاسی
در حاکمیت طالبان، نوروز جشن رسمی و علنی نیست و در تبعید فرهنگی برگزار میشود. مکاتب و دانشگاهها اجازهی برنامههای نوروزی ندارند؛ پارکها و میدانها خالیاند و خانوادهها سفرهی هفتسین خود را در خانه میچینند. حتی کوچکترین نشانههای جشن، ممکن است تهدید یا بازخواست ایجاد کند. این محدودیتها تجربهی نسل جوان را تحت تأثیر قرار داده و خاطرهی نوروزِ پرشور را در سکوت و ترس، بازسازی میکند.
در شهرهای مزار شریف، کابل، هرات و قندهار، مردم نوروز را جشن میگیرند. خانوادهها سفرههای کوچک آماده میکنند و حتی برای گذاشتن یک شمعدان یا گل، مراقب چشمهای کنجکاو استند. اگرچه نوروز، دیگر مراسم دولتی نیست؛ اما رخداد اجتماعی است. وقتی دولت نامی از نوروز نمیبرد، جامعه بلندتر میگوید؛ وقتی تعطیل رسمی حذف میشود، مردم خودشان تعطیل میکنند.
پس از حاکمیت دوبارهی طالبان و دیجیتالیشدن فضای اجتماعی، نوروز با محدودیتهای حضور فیزیکی، به فضای مجازی منتقل شده است. شبکههای اجتماعی، محل جدید مقاومت فرهنگی شدهاند؛ تصاویر سفرههای هفتسین، ویدیوهای جهندهبالا و تبریکهای آنلاین نشان میدهد که نوروز، نه تنها زنده است، بلکه انعطافپذیر و تحولپذیر است. این روند، نمونهای از بازتولید هویت فرهنگی در شرایط اقتدارگرایی و سرکوب است؛ جایی که سنتها نه به شکل دستوری، بلکه از پایین به بالا زنده میمانند. دورهی نخست طالبان، ممنوعیت آشکار بود؛ دورهی دوم، استراتیژی سکوت و حذف تدریجی است؛ اما نتیجه، یکی است: بیرونراندن نوروز از قلمرو مشروعیت رسمی. این، حذفِ تنها یک روز نیست؛ حذف یک روایت است که افغانستان را بخشی از حوزهی تمدنی گستردهتر میبیند.
تجربههای جهانی نشان میدهند که پروژههای یکدستسازی فرهنگی موفق نبودهاند. مردم، همیشه راهی برای ادامهی سنتها یافتهاند. در فرانسهی دوران انقلاب کبیر و اتحاد شوروی، مقاومت فرهنگی نرم مردم، جشنها، زبان و تاریخ محلی را زنده نگه داشت. در افغانستان نیز تلاش طالبان برای حذف فرهنگی با همان تعلقات مردم مواجه شده و نتیجهی عکس داده است.
حافظهی جمعی (مفهومی که موریس هالبواکس و پییر بوردیو مطرح کردهاند) میگوید: خاطرات، آیینها و سنتهای مشترک، ستون هویت جمعیاند. در افغانستان امروز، آیینها میدان نبرد خاموش استند؛ اما با فرمان، محو نمیشوند. لغو رسمی نوروز، محدودیت مراسم و حذف از تقویم، تلاشهایی برای فشردن هویت مردم در چارچوبی تنگ است. واکنش جامعه، نشان میدهد که آیینها را نمیتوان با فرمان، سرکوب کرد. خانوادهها هنوز سبزه میگذارند؛ کودکان لباس نو میپوشند و سفرهی هفتسین میچینند. پروژهی یکدستسازی، نه حذف واقعی است و نه موفقیت؛ بلکه هراس قدرت از میدان آزادی فرهنگی است.
بهاری که فرمان را نمیپذیرد
نزاع بر سر نوروز، (در واقع) نزاع بر سر حافظه است. قدرت میتواند نمادها را حذف کند؛ اما خاطره را پاک نمیتواند کرد. حذف رسمی تعطیلات، ممنوعیت جشنهای عمومی و کنترل اجتماعی، مردم را از نوروز بازنداشته است. آیین، همچنان زنده است: در خانهها، خیابانها، دل نسل جوان و شبکههای اجتماعی. نوروز، پیامآور نوشدن است که به قدرت میگوید: هیچ زمستانی، ابدی نیست. هیچ قراأت سختگیرانهای نمیتواند مفهوم نوشدن و حافظهی تاریخی را زندانی کند. نوروز با طبیعت گره خورده است، نه با فرمان. هرچه پیوند سنت با ریتم زمین عمیقتر باشد، حذف دشوارتر است. مسألهی نوروز (در نهایت) مسألهی مشروعیت است. حکومتی که با آیینی ریشهدار ناسازگاری دارد، با کلّ جامعهی خود درگیر است. این درگیری شاید در کوتاهمدت با سکوت مدیریت شود؛ اما در بلندمدت به فرسایش اعتماد میانجامد.
نوروز از قندهار تا شمال
نوروز در قندهار، یک بیانیهی خاموش است: بیپرچم و زیر نگاه هبتالله. شهری که سالها مجرای صدور تحریم نوروز خوانده میشد، حالا یکی از باشکوهترین صحنههای تجلیل سال نو است. اینجا نوروز فرمان نمیبرد. طبقات مرفهی شهر، ده تا پانزده روز نخست سال را در سفر میگذرانند. از همان روز اول، چمدانها بسته میشود و کاروانها راه میافتند. خانوادههای کمبضاعت هم به اندازه توان اقتصادی خود، سهمی از میله و تفریح دارند. هرکس به وسع خود…، اما هیچکس بیرون نمیماند.
تناقض از اینجا شروع میشود: شهری که نامش با مخالفت رسمی با نوروز گره خورده، یکی از زندهترین میدانهای تجلیل آن است. محدودیت هست؛ اما نوروز در افکار عمومی، نه آیین مذهبی، بلکه عرف فرهنگی ریشهدار است. دستههای مرفهی شهر، بیست روز از قندهار بیرون میروند. مقصدها روشن است: تخار و بدخشان در شمال، ننگرهار و کنر در شرق، کوهستان پنجشیر و شهر بودا (بامیان).
سیر و سیاحت به شهر نماد نوروز
طنز تلخ ماجرا آن است که مردم قندهار به جای برگزاری میلهی رسمی در شهر خود، به شهری سفر میکنند که جهندهاش محدود و حتی حرام خوانده میشود (مزار شریف). همانجا که نوروز، تاریخیترین نمادش را در محوطهی روضهی سخی و آیین جهندهبالا دارد، اما دامنهی تجلیلاش تنگ شده است. کاروانهای قندهاری از برابر اقتدار عبور میکنند؛ به زیارت سخی میروند و نوروز را با حضور و حافظهی جمعی، نفس میدهند. فرهنگی که در ریشهی مردم تنیده باشد، با فرمان محو نمیشود. میتوان جهنده را پایین نگه داشت؛ اما میلِ رفتن و تجلیل را نمیتوان از دلها بیرون کشید.
سیر و سیاحت به درهی مقاومت
مردم (به ویژه قندهاریان) در نخستین روزهای سال به درهای میروند که سالها «خار چشم» طالبان بوده و است (درهی پنجشیر). پنجشیر، درهای که نامش با مقاومت گره خورده، با روحیهای که در برابر هر اقتداری سر خم نکرد؛ سنگها و زمینهایش بیگانه با فرمان و تهدید استند. حالا محل تناقض است: هبتالله آخندزاده، فرمان حرمت نوروز را صادر میکند؛ اما کاروانهای قندهاری به درهای میآیند که آرامگاه قهرمان ملی (احمد شاه مسعود) در آن قرار دارد. مردم قدم میزنند؛ عکس میگیرند و هوای کوهستان را نفس میکشند. نوروز نه در میدانهای حکومتی، که در دل جغرافیای مقاومت برگزار میشود. پیام، روشنتر از هر بیانیهای است: فرهنگ اگر در ریشهی مردم باشد، با فتوا خشک نمیشود. میتوان اعلام کرد؛ محدود کرد؛ تهدید کرد؛ اما مسیر دلها بسته نمیشود. نوروز، راه خود را باز میکند از میان سنگهای پنجشیر.
سیر و سیاحت به دیار بودا
بامیان؛ همانجا که قامتهای خاموش مجسمههای بودا، هنوز پیش چشم تاریخ ایستادهاند؛ همان پیکرهایی که در حاکمیت پیشین طالبان به گلوله بسته شدند تا نشانهای از گذشته باقی نماند؛ همانجا که بند امیر با آبهای فیروزهایاش میزبان مردمی است که از شهری میآیند که روزگاری مرکز فرمانِ حذف نوروز و محل صدورِ دستور بهرگباربستنِ پیکرهای بودا بود. تاریخ، گاهی بیرحمانه طعنه میزند: شهری که روزی دستور تخریبِ تاریخ آن صادر میشد، امروز به مقصد گردش بدل شده است. قامتهای بهرگباربستهشده، حالا پسزمینهی عکسهای نوروزیاند و بندهای آبش، بساط چای و خنده. سیاست میکوشد حذف کند؛ جامعه راهی برای بقا یافته است.