ادبیات فارسی و بحران محیط زیست
(از سعدی تا سپهری؛ نگاهی نوروزی به همزیستی با طبیعت)
نویسنده: کاظم همایون، نویسنده و پژوهشگر محیط زیست
مقدمه
نوروز (این جشن کهن و باشکوه)، پیش از هرچیز، جشن تجدید حیات طبیعت است. سبزهی هفتسین که در خانهها میروید؛ آب زلالی که در کاسهها میدرخشد؛ ماهی سرخی که در تنگ، جان میجنباند؛ شکوفههایی که بر شاخهها مینشینند و نسیمی که بوی خاکِ بارانخورده را با خود میآورد، همه یادآور این حقیقتاند که زمین هنوز زنده است و هر سال آمادهگی آن را دارد که از نو آغاز کند.
نوروز به ما میگوید که زندگی (حتی پس از سردترین و طولانیترین زمستانها)، توان دوبارهبرخاستن دارد؛ اما این پیام امیدبخش در جهان امروز، با نگرانی عمیقی همراه شده است. در زمانی که تغییرات اقلیمی، آلودهگی هوا و آب، نابودی جنگلها، فرسایش خاک و انقراض گونههای زنده، آیندهی زیستپذیر زمین را تهدید میکند، این پرسش جدی پیش میآید که آیا این تجدید حیات، میتواند همیشهگی باشد؟ آیا طبیعت، تاب آن را دارد که هر سال (بدون وقفه)، بار سنگین مصرفگرایی و بیتوجهی انسان را بر دوش بکشد؟
در چنین شرایطی، بازگشت به ادبیات فارسی (این میراث چندهزارسالهی اندیشه، احساس و تجربهی زیسته) میتواند راهی برای بازاندیشی رابطهی ما با زمین باشد. ادبیات فارسی، همواره با طبیعت در گفتوگو بوده است؛ گاه آن را ستوده؛ گاه از آن پند گرفته و گاه طبیعت را آیینهی روح و سرنوشت انسان ساخته است. از رودکی و منوچهری که بهار را با شادمانی وصف کردند، تا سعدی و مولانا که طبیعت را عرصهی حکمت و عرفان دانستند، و تا سهراب سپهری که انسان را تنها یکی از اجزای زنجیرهی حیات دید، این گفتوگو پیوسته ادامه یافته است.
این نوشتار میکوشد که با نگاه نوروزی، مسیر تحول نگاه به طبیعت در ادبیات فارسی را بررسی کند: از دیدگاهِ انسانمحور (که طبیعت را در خدمت معناهای انسانی میدید) تا نگرش کلنگر (که انسان را جزئی از کلّ زندهی زمین میداند. در نوروز (که در سراسر حوزهی تمدنی فارسیزبان ـ از ایران تا افغانستان و تاجیکستان جشن گرفته میشود) این بازاندیشی، معنایی دوچندان مییابد؛ زیرا بدون طبیعت، نوروز نیز معنا و جان خود را از دست میدهد.
طبیعت در ادبیات کلاسیک فارسی: انسانمحوری و نمادپردازی
ادبیات کلاسیک فارسی، سرشار از تصویرهای زنده و شاعرانه از طبیعت است. باغ، گل، رود، کوه، پرنده و فصلها حضور گسترده دارند؛ اما این حضور، اغلب از زاویهی نگاه انسان شکل میگیرد. طبیعت در این متون، بیشتر صحنهای برای بیان احساسات، اخلاقیات و تجربههای انسانی است تا موجودیتی مستقل با حق حیات. سعدی شیرازی (آموزگار بزرگ اخلاق و انساندوستی) در گلستان میسراید:
«بنیآدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش، ز یک گوهرند».
این بیت (که امروز نیز نماد همبستگی انسانی شمرده میشود) دایرهی توجهی خود را بر جهان آدمیان متمرکز میکند. در زمانهای آکنده از جنگ، ناامنی و فروپاشی اجتماعی، سعدی بیش از هر چیز، دغدغهی صلح و همدلی میان انسانها را داشت. در چنین فضایی، طبیعت در آثار او بیشتر کارکرد نمادین دارد: گل یادآور ناپایداری دنیاست؛ رود نشانهی گذر عمر و باد پیامآور بیثباتی روزگار.
حافظ شیرازی نیز طبیعت را با زبانی لطیف و سرشار از زیبایی توصیف میکند؛ اما آن را در خدمت عشق و تجربهی عرفانی انسان میگیرد. گل، بلبل، بهار و خزان در غزلهای او زبان حال انساناند؛ نشانههایی از شور، وصال، فراق و گذر زمان. طبیعت زیباست؛ اما ارزش آن اغلب از نسبتی که با احساس انسانی مییابد، برمیخیزد.
در شاهنامهی فردوسی، طبیعت با شکوهی حماسی حضور دارد. توصیف بهار، کوه و دشت، زمینهی روایت پهلوانیهاست. طبیعت، زنده و پرتحرک است؛ اما همچنان صحنهای برای کنش انسان باقی میماند، نه کنشگری مستقل.
مولانا با اندیشهی وحدت وجود، نگاهی ژرفتر به پیوند همه اجزای عالم دارد. او همه عناصر طبیعت را زنده و آگاه میبیند؛ اما حتی در مثنوی نیز طبیعت، اغلب راهی است برای رساندن انسان به شناخت حقیقتی فراتر. انسان هنوز در مرکز معنا قرار دارد.
این نگاه انسانمحور (ارچند در زمان خود سازنده و اخلاقی بوده) امروز، ما را به پرسشی تازه میرساند: آیا طبیعت، تنها برای انسان آفریده شده یا انسان نیز یکی از فرزندان طبیعت است؟
چرخش نگاه در ادبیات معاصر: سهراب سپهری و همزیستی
با ورود به قرن بیستم و گسترش صنعت، شهرنشینی و تخریب محیط زیست، ادبیات فارسی نیز به بازنگری در رابطهی انسان و طبیعت پرداخت. در این میان، سهراب سپهری، برجستهترین چهرهای است که نگاه کلنگر و همزیستانه را به شعر فارسی آورد. در صدای پای آب میخوانیم:
«من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گلها را میگیرم
زندهگی را لمس میکنم».
در این سطرها، شاعر خود را نه فرمانروای طبیعت، بلکه شنوندهی ضربان آن میبیند. او با فروتنی در برابر جهان میایستد و خود را جزئی از آن میداند. در جایی دیگر میگوید:
«من مسلمانم
قبلهام یک گل سرخ
جانمازم چشمه، مُهرم نور
دشت، سجاده من…».
در این نگاه، طبیعت، خود محل تقدس است. گل، چشمه، نور و دشت، ارزش ذاتی دارند و شایستهی احتراماند. انسان در این جهانبینی، مهمان زمین است، نه مالک آن.
سپهری که خود نقاش طبیعت و اهل سفر و خلوت با دشت و کویر بود، به خوبی میدانست که با نابودی رودها و درختان، انسان نیز آیندهای نخواهد داشت. شعر او دعوتی آرام، اما عمیق به همزیستی است؛ پیامی که در نوروز، معنایی دوچندان مییابد.
پیوند افغانستان، نوروز و طبیعت: خلیلالله خلیلی
در ادبیات افغانستان، طبیعت جایگاهی بنیادین دارد. خلیلالله خلیلی (شاعر برجستهی افغانستان)، با آنکه ریشه در سنت کلاسیک دارد، طبیعت را موجودی زنده و همنفَس انسان میبیند. در شعرهای او، کوهها، دشتها و رودها بخشی از هویت و جان مردماند. میسراید:
«باد بهاری وزید و گل خندید
سبزه در دشت رقصید و دل شاد شد
کوههای هندوکش، شاهدند بر این راز
که زمین زنده است و نفس میکشد».
در این ابیات، زمین نفس میکشد و کوهها شاهدند. طبیعت تنها پسزمینهی زندگی نیست؛ بلکه خود بخشی از سرنوشت انسان است. این نگاه، پلی میان سنت ادبی و آگاهی نوین محیط زیستی میسازد و نشان میدهد که همزیستی با طبیعت، ریشهای عمیق در فرهنگ افغانستان دارد.
ادبیات و بیداری محیط زیستی
ادبیات، تنها آیینهی بازتاب واقعیت نیست؛ میتواند نیرویی برای بیداری و تغییر باشد. کلمات، توان آن را دارند که نگرشها را دگرگون کنند و رفتارها را به سوی مسوولیتپذیری سوق دهند. در این زمینه، کتاب بهار خاموش اثر راشل کارسون، جایگاهی ویژه دارد. این اثر با نشاندادن پیامدهای استفادهی بیرویه از مواد شیمیایی، آشکار ساخت که چگونه پرندهگان، خاموش میشوند؛ آب و خاک آلوده میگردند و در نهایت، سلامت انسان به خطر میافتد. بهار خاموش ثابت کرد که نوشتن میتواند سیاستها را تغییر دهد و جامعه را نسبت به سرنوشت محیط زیست حساس سازد. در جهان فارسیزبان نیز، شعر و نثر میتوانند چنین نقشی ایفا کنند؛ نقشی که از ستایش طبیعت فراتر میرود و به دفاع از آن میرسد.
جمعبندی
نوروز به ما یادآوری میکند که زمین، هر سال آمادهی زایش دوباره است؛ اما این آمادهگی، بیپایان نیست. ادبیات فارسی در سیر تاریخی خود، از نگاهی انسانمحور به سوی نگرشی همزیستانه حرکت کرده است. این تحول تنها یک دگرگونی ادبی نیست؛ بلکه پاسخی فرهنگی به بحرانهای زیستمحیطی امروز است. اگر سعدی، ما را به همدلی انسانی فراخواند؛ سپهری ما را به همزیستی با همه موجودات دعوت میکند. اگر خلیلی، کوه و دشت را زنده دید؛ ما نیز باید چنین ببینیم. نوروز، فرصتی است برای تجدید عهد با زمین، برای کاستن از آسیبها و پذیرفتن این حقیقت ساده که انسان، نه مالک طبیعت، بلکه جزئی از آن است.
با آرزوی نوروزی سبز، پاک و سرشار از همزیستی برای همه خوانندهگان نوروزنامه