نگره‌ی نو به نوروز آفرینش‌گران آیین نوروز

رحمت‌الله بیژن‌پور؛ نویسنده و پژوهش‌گر

فرازنامه‌ی چهار فرزانه: گاه‌شمارخیام، ماه‌شمار زرتشت در آیین نوروز است و ستایش‌نامه‌ی فـردوسی، شناس‌نامه‌ی نوروز جمشیدی است.

چهار چراغ‌افروز نوروز

چهار فرزانه‌ی چراغ‌دار آیین نوروز، چهار چرایی‌ناپذیرانی‌اند که شکوه و پهنه‌ی پرسش‌گران این آیین را با ستایش ساده و روشن برتافته‌اند و برای این آیین باور و زیبنده‌ی زیورها آفریده‌اند. اگر کسی با این چهار چراغ‌دار آیین نوروز بیگانه باشد؛ با نادانی خوی گرفته است و با خوی نادانی خدمت خیانت به خویشتن را دارد. این چهار تن، چهار بزرگ حوزه‌ی دین و دانش، فرهنگ و اسطوره، تاریخ و سرگذشت تبار ما و تمدن و هویت تباری مایند.

فرازنامه‌ی این چهار فرزانه، نگره‌ی تازه‌ای است به افق‌های تازه در مفاهیم آیین‌باوری و بررسی نقش و نشان هر یک از این چهارتن در بیشه و ریشه‌ی دانش‌نامه‌های آیین‌باوری و پایه‌های ارزشی فرهیختگی این آفرینش‌گران آیین نوروز.  پیداست که نهاد نوروز در آیین‌پایگی خود مادرنهاد پنجاه‌ودو آیین و نهاد دیگر است که با پنجاه‌ودو هفته در گاه‌شمار خورشیدی خیام خیلی قشنگ و سخته آمده است. شناس‌نامه‌ی نوروز و آیین رویش‌پایگی در آن از گذشته‌ها تا کنون بیش‌تر از شاه‌نامه‌ی فردوسی و داستان جمشید؛ پادشاه اسطوره‌ای ایران دریافت و فهمیده شده است. باورداشتن به همین یک صورت اسطوره‌ای برای نوروز که در اندیشه‌ی خیام، پایه‌ی دانشی و انسان‌زیستی دارد؛ نه باورپذیر است و نه بدان‌گونه که بدانیم درست راست!

  • جمشید؛ پادشاه آریایی

نخستین کسی که در این چهار تن، نخستینگی دارد؛ جمشید شاه نام‌آور و اسطوره‌ای ایرانیان است که بر این‌ روش، آیین را پایه نهاد و بر زیرپایه‌های آن سنگ‌پایه‌ها نیز بنهاد. او از راه گذرگهی چون درمی‌گذشت، نگاهش بر جوش دیباآیین سبزه‌زاران افتاد و شکوه‌ی گل‌های لاله‌ی بهاری بر چشمش به خوبی بنشست و چندان شگفت‌زده شد که فرمود مرا بر زمین بنهید و به پرسش‌های من پاسخ بیاورید.

  • زردهشت پیام‌بر

دومین تن از این چهارتن، اسوشیانت زردهشت یا زرتشت؛ همان پیام‌بر پاک‌نهاد یگانه‌باور در زمین دین‌باوران است که آیین‌باوری‌اش در کتاب سنگین اویستا آمده است و در متون باوری آن؛ همانند یسناویشت‌ها، گاته‌ها را دارد که بر اهمیت آیین نوروز و جشن باستانی اقوام گوناگون ایرانی (آریایی) انگشت می‌نهد. برای شناختن درست آن گاه‌شناس فرزانه، همان زرتشت که دراگا(دراج و پای‌مزار)ی امروز کوفرود به دنیا آمده و در درواز بدخشان می‌زیسته است. از خویشاوندان مادری گشتاسپ؛ پادشاه بلخ بوده است. زرتشت همان گونه که آیین خویش بر مردم می خواند، از آیین پیش از خویش؛ یعنی نوروز نیز بر مردم آگاهی می‌داد و میدان فرزانگی در این روزنه را نیز روشنایی می‌داد. همین اکنون اگر به درستی نگاه دوخته باشید، گاه‌شمار خیام نیشابوری که درخشان‌ترین تقویم در تاریخ بشری است، خود بریافته از ماه‌شمار زرتشت پیام‌بر و آن نیز در پیرامون سال‌گرد نوروز و گردش روزگار نو در بهار است.

  • فردوسی توسی

سومین فردیت از آن چهارتن آفرینشگران آیین نوروز را باید به درستی بشناسیم. کسی که بیش‌تر از هر انسان دیگری در روی این زمین، بهره‌ی دانش را از افسانه و دانستنی‌های پیشینیان گرد آورده است. کسی که هنجار هویت را با هویت هنجارها در هم آمیخته است و توسن پارینه و پیرارین نیاکان را بر پشت زین تازه نهاده است. کسی که تاریخ فراموش‌شده و فراموشی تاریخی ملت بزرگی را در تاریخ دوباره آفریده و در آن مایه‌های هویت و تبار و تاریخ و تجربه (زیسته‌ی پیشینیان) نهاده است. کسی که دریک‌سد داستان جداگانه دفتری گرد آورده است که رمان‌نویسان زمین و زمینیان رمان‌باور به وجودش افتخار دارند. کسی که شناس‌نامه‌ی تباری را از دل داستان و افسانه بدر آورد و آن نگین پربهای نژادگی را به هویت و شناس‌نامه‌ی چهار پهلوی ایرانیان ماهیت داد؛ فردوسی توسی بود.

  • خیام نیشابوری

چهارمین‌تن از چهار تن آیین‌گذاران آیین نوروز، پیل‌تن دامنه‌ی دانش اخترشناسی عالم، حکیم عمر خیام است. کسی که در میان دانش‌مندان ایران‌زمین یکی از به‌ترین و بزرگ‌ترین آن‌ها خوانده شده است. با همه میراث علمی و ثبوت فکری چندان دانای پربهره شناخته نشد که با چندین‌ده رباعی، بزرگ‌ترین شاعران دوران خویش خوانده شده است. این پیام‌بر اخترشناسی و شاه دانش فلک‌نهاد و ریاضی، در نوروزنامه به گاه‌شماری و تقویم دقیق خورشیدی پرداخته است. نوروزنامه‌ تنها کتابی است که برای دانشی‌ساختن جنبه‌های اسطوره‌ای آیین نوروز، اعتبار بلندی می‌دهد و خواننده هم درباره‌ی نوروز و هم درباره‌ی نوروزشناسی خیام به ستایش این ابردانای دین‌بیزار ملزم می‌شود. گاه‌شمار خیام که بر پایه‌ی ویژگی گردش و چرخش سیاره‌ها و ستاره‌ها به دور خورشید استوار افتاده است، برای خواننده همان مفهومی را به دست می‌دهد که در ماه‌شمار زردهشت، پیش‌بینی شده بود؛ مگر به اثبات نرسید.

 

برخی باورهای کهن درباره‌ی نوروز

نگاه ایرانیان و فراتر از آن در مورد این آیین یک‌سان نیست؛ اما تفاوت مشهود در این زمینه هم به ماهیت واقعی داستان نوروز و آیین نوروز بستگی دارد. در برخی از متن‌های کهن؛ مانند شاه‌نامه‌ی فردوسی و تاریخ طبری درباره‌ی توضیح عید نوروز، جمشید را بنیان‌گذار جشن نوروز می‌دانند. چنانچه در متن شاه‌نامه آمده است که: «جم (جمشید) هنگام گذشتن از آذربایجان بر تخت شاهی نشسته بود. با تابیدن نور خورشید بر تاج زرین او، جهان نورانی شد و مردم شادمانی کردند و جمشید آن را نوروز؛ یعنی روز نو نامید». باز هم گفته شده است که از آن پس، جمشید این روز را هرساله جشن می‌گرفت و مردم در سرتاسر ایران به جشن و سرور می‌پرداختند.

همین روایت در نامه و دفتر زردهشت نیز به گونه‌ی اندکی‌دیگرسان بیان یافته است. در اویستا آمده است که جمشید به فرمان اهورامزدا به جنگ با اهریمن و سیاهی رفت و هنگامی که توانست بر سیاهی غلبه یابد؛ بار دیگر خیر و برکت و سبزی را به مردم بازگرداند. مردم، پیروزی جمشید بر اهریمن را نوروز نامیدند و در ظرفی جو کاشتند و به شادی پرداختند. جو نماد سرسبزی و خرمی است. این یادکردها نیز در افسته‌بودن نوروز بیش‌تر دلالت دارند؛ درحالی که در اندیشه‌ی خیام و فردوسی محکم‌تر و باورشدنی‌ترند. خیام در گاه‌شماری خویش به ماه‌شماری زردهشت نزدیک است و فردوسی توسی به افسانه‌آرایی خود با جمشیدشاه ایران‌زمین نسبت نزدیک‌تر دارد. در یک باور دیگر که پیشینه‌تر از این باورهاست؛ منشا پیدایش نوروز به انسان‌های بین‌النهرینی یا همان نیاکان ایرانیان برمی‌گردد. بدین‌گونه در آن باور نیز تاریخ‌چه‌ی عید و آیین نوروز از داستانی اساطیری شروع شده است.

 

داستان‌های ناهم‌سو با باور فردوسی

داستان الهه‌ی اینانا

ارچند که این یادداشت، یک مقاله‌ی تحقیقی نمی‌تواند باشد؛ مگر تا آن‌جا که پدیدار است، به باورهای گوناگون باید اشاراتی داشته باشد تا میان سنجه‌های خیام و فردوسی، زردهشت و جمشید و داستان اساطیری بازشناسی و تفکیک بشود. روایت کهن سومری و تمدن آشوری از الهه‌ی اینانا را هم‌سو با باورمندان آن باید بیان نماییم. «روزی الهه‌ی باروری اینانا (همان انین یا ایشتار) هوس تصرف دنیای جهان زیرین را کرد. او به قلمرو ارشکیگال خواهرش که فرمان‌روای دنیای زیرین بود، دست‌درازی کرد و این امر باعث خشم ارشکیگال شد و اینانا را زندانی کرد. از آن‌جا که اینانا الهه‌ی باروری بود عدم حضورش در زمین مساوی مرگ کل افراد می‌شد.

فلسفه‌ی جشن نوروز بر اساس داستان اینانا

حال که تموز فقط شش ماه در سال روی زمین حضور دارد؛ پس می‌توانیم حدس بزنیم قدمت عید نوروز در ایران به این داستان برمی‌گردد. تموز شش ماه اول سال بر روی زمین است؛ پس گیاهان می‌روید و سرسبزی همه‌جا را فرامی‌گیرد. در شش ماه بعدی‌ با مرگ تدریجی زمین روبه‌رو هستیم. رویشی نمی‌بینیم، برگ درختان می‌ریزند و گیاهان به خواب زمستانه فرومی‌روند. این‌ها از نشانه‌های نبود تموزی روی زمین است.

باور من در این میان

 آریایی‌ها (اقوام ایرانی) چیزی را که دارند و امتیاز جهانی آن چشم‌گیر است، شکوه ستایش‌پذیر جشن و آیینی است که در هفت‌هزار سال از کنار روزگار دراز بدین‌سو آمده است و تازگی و نوگری را بر رخ هستی کشیده است. آن‌سوی سرِدرازناک و پردامنه‌ی تاریخ‌ناپذیر این آیین (نوروز) بر هیچ‌کسی روشن نیست؛ مگر ماهیت این جشن، رازناک‌ترین نگره‌هایی است که انسان خردیافته، این برساخت فرهنگی تاریخی را بر رخ خویش کشیده است.

از این رخ و کناره که بر آن نگریسته شود، نوروز یک آیین است و هزار سودا دارد. یک تاریخ است و روایت‌ها دارد؛ یک روی‌داد زمینی و طبیعی است که حکمت‌ها دارد؛ یک رستاخیز دوباره برخیزی است که نسبت پیدا و ناپیدا دارد؛ یک فهم از یک‌باور است مگر رویاها دارد؛ یک سنجه‌ای بروخت است که گردش‌ها دارد؛ یک برساخت است که فلسفه‌ها دارد و سرانجام یک روی‌داد در هستی است که برترین برون‌داد و ارزش‌ها دارد.

پیش از برتافتن نگره‌ی نو به نوروز، چند باور دیگری هم بر این آیین نسبت دارد و بدون توجه و پی‌بردن به آن‌ها نمی‌توان رازهای درهم‌آمیخته‌ی این آیین را به سادگی دریافت و در پرتو یافته‌ها، رازهای دیگری را کافت و شناخت. روان‌شناسی اجتماعی، مدنیت‌شناسان و مردم‌شناسان به‌نام جهان در فراگردهای کار خویش در این آیین بارهای ژرف تمدنی، روان‌پایگی و احساس‌آفرین را دیده‌اند و نیاز انسان به رازناک‌ساختن زندگی را در این جشن دیردامنه دریافته‌اند. بسیار روشن است که بهار بدیهی و طبیعی است؛ اما جشن نوروز و نام و نسب آن برساخته‌ای است از درخشان ساخته‌های انسان خردمند در تاریخ سرگذشت آریایی‌تباران و اقوام ایرانی از کاشغر چین (خاور) تا روم شرقی (باختر) و از دشت‌های قبچاق (هودر) تا شبه‌قاره‌ی هند پهنا و درازا دارد.

برداشت‌دارندگان پیشین، یافته‌های خویش از نام نوروز را در واژگانی برچیده‌اند و سپس از آن باور خویش را بدین‌گونه گفته‌اند: «بگذر از گذشته، از اندوه غربت، از درد و رنج و مرارت، از بدبختی و کمبود و سماجت و نیز از بدی و ناروایی و تموزهای بد در راه زندگی‌ات! آری پیشینیان، چنین دریافت و فهمی از این آیین را بیان داشته‌اند. بر همین پایه است که زرتشت پیام‌بر در این آیین یسن و یسنه (جشن) را در پیش‌نویس فرامین خویش جا می‌نهد و می‌گوید: «اهورامزدا (ایزد پاک) همی بگرداند زمین را و در گردش بی‌قرار زمین، خورشید پایگاهش را بالا و پایین می‌برد و چنین است که اگر به آرامش و میانه رسید؛ در آن نوبت روزهایی پدید شوند که با شب یک‌سان باشند و این برابری را پایان رفته و آغاز آمده [نوروز] گفته‌اند».

خیام در نوشتن نوروزنامه با بزرگان و افسانه‌شنیدگان و داستان‌پردازان و دانایان روزگار خویش بارها در پیرامون نوروز و بهار، گردش این چرخ و روزگار و باورهای استوار و پایدار پیشینیان به گونه‌ها سخن گفته است. روزی در میان شماری از رازآشنایان پیشین و پیشینه‌آشنایان دیرین و دور، اندر باره‌ی نوروز سخن می‌رانده است؛ او برای آشنایی دیگران نوروز را نه افسانه، نه دین و درد، و نه چین و چاره و نه تنها گاه برای سنجش زمان دانسته است؛ بل‌که بخشنده چون خورشید، مهربان مادری چون زمین، خوش‌رنگ و رنگین چون دامنه‌ی بهار، زیبا چون رویش گلی در کنار گیاهی، افسون‌گر چون سبزه و سبزرنگی آن‌سوی باغ و راز در دامنه‌ی زمین، نیروبخش و جان‌افزا چون آب در بادیه‌ی دریاچه و جوی‌باران در وادی‌ها، زنده و میرنده چون جان‌دار و زنده‌جان در گستره‌ی هستی، پارینه و پرسرگذشت چون یادها و باورها، پیراسته‌گرزچون باد سحر و آفریننده چون خویشتن را در نهیب خود آیین نوروز گفته است.

گویند که خیام این داستان در نوروزنامه ثبت نموده است: «ملوک عجم، ترتیبی داشته‌اند در خوان نیکونهادن هر چه تمام‌تر به همه روزگار و چون نوبت به خلفا رسید؛ در معنی خوان‌نهادن نه آن تکلف کردند که وصف توان کرد. خاصه خلفای عباسی از اباها و حلواهای گوناگون و فقاع حرو اینان (نهادند و پیش ازیشان نبود. و اغلب حلواهاء نیکو چون هاشمی و صابونی و لوزینه و اباها و طبخی‌های نافع هم خلفای بنی عباس نهادند و آن همه رسم‌های نیکو ایشان را از بلندهمتی بود و دیگر آیین ملوک عجم اندر داددادن و عمارت‌کردن و دانش‌آموختن و حکمت‌ورزیدن و دانایان را گرامی‌داشتن همتی عظیم بوده است و دیگر صاحب‌خبران را در مملکت به هر شهری و ولایتی گماشته بودندی تا هر خبری که میان مردم حادث گشتی پادشاه را خبر کردندی تا آن پادشاه بر موجب آن فرمان دادی و چون حال چنین بودی، دستهای تطاول کوتاه بودی و عمال بر هیچ‌کس ستم نیارستندی‌کردن و یک درم از کس به ناحق نتوانستندی‌ستدن و غلامان بیرون از قانون قرار و قاعده‌ی هیچ از رعایا نیارستندی خواست و خواسته و زن و فرزند مردمان در امن و حفظ بودی و هرکس به کار و کسب خویش مشغول بودندی از بیم پادشاه و دیگر نان‌پاره که حشم را ارزانی داشتند ازو بازنگرفتندی و به وقت خویش بر عادت معهود سال و ماه بدو می‌رسانیدندی و اگر کسی درگذشتی و فرزندی داشتی که همان کار و خدمت توانستی‌کردن، نان پدر او را ارزانی داشتندی و دیگر بر کار عمارت عظیم حریص و راغب بودندی و هر پادشاه که بر تخت مملکت بنشستی، شب و روز در آن اندیشه بودی که کجا آب و هوای خوش است تا آن‌جا شهری بنا کردندی تا ذکر او در آبادان‌کردن مملکت در جهان بماندی و عادت ملوک عجم و ترک و روم که از نژاد آفریدون‌اند، چنان بودست که اگر پادشاهی سرایی مرتفع بنا افکندی یا شهری یا دیهی یا رباطی یا قلعه‌ای یا رود براندی و آن بنا در روزگار او تمام نشدی پسر او یا آن کس که به جای او بنشستی بر تخت مملکت، چون کار جهان بر وی راست گشتی، بر هیچ چیز چنان جد ننمودی که آن بنای نیم‌کرده‌ی آن پادشاه تمام کردی؛ یعنی تا جهانیان بدانند که ما نیز بر آبادان‌کردن جهان و مملکت هم‌چنان راغبیم؛ اما پسر پادشاه درین معنی حریص‌تر بودی از جهت چند سبب را: گفتی بر پسر فریضه‌تر که نیم‌کرده‌ی پدر خویش را تمام کند که چون تخت پادشاهی پدر ما را باشد سزاوارترم و دیگر گفتی پدرم این عمارت یا از جهت آبادانی جهان همی کرد یا از بلندهمتی و نام نیکو یا از جهت تقرباً لله تعالی، یا از جهت نزهت و خرمی؛ مرا نیز آبادانی مملکت همی باید و همت بزرگ دارم و رضا و خشنودی خدای تعالی همی‌خواهم و نزهت و خرمی دوست دارم؛ پس در تمام‌کردن بنا فرمان‌ دادی و به جد بایستادی تا آن شهر و بنا تمام گشتی و اگر بر دست او تمام نشدی، دیگر که به جای او نشستی تمام کردی و مردمان آن پادشاه را مبارک و ارج‌مند داشتندی. گفتندی خدای تعالی این بنا بر دست او تمام گردانید و ایوان کسری به مداین که شاپور ذوالاکتاف بنا افکند و از بعد او چند پادشاه عمارت همی‌کردند تا بر دست نوشین‌روان عادل تمام شد و پل اندیمشک هم‌چنین و مانند این بسیارست. دیگر عادت ملوک عجم آن بوده است که هر کس پیش ایشان چیزی بردی یا مطربی سرودی گفتی یا سخنی نیکو گفتی در معانی که ایشان را خوش آمدی؛ گفتندی: زه؛ یعنی احسنت، چنانک زه بر زبان ایشان برفتی از خزینه هزار درم بدان کس دادندی و سخن خوش بزرگ داشتندی و دیگر عادت ملوک عجم چنان بودی که از سر گناهان درگذشتندی الا از سه گناه: یکی آنک راز ایشان آشکارا کردی و دیگر آن کس که یزدان را ناسزا گفتی و دیگر کسی که فرمان را در وقت پیش نرفتی و خوار داشتی. گفتند هرک راز ملک نگاه ندارد، اعتماد ازو برخاست و هر که یزدان را ناسزا گفت کافر گشت و هر که فرمان پادشاه را کار نبندد با پادشاه برابری کرد و مخالف شد؛ این هر سه را در وقت سیاست فرمودندی و گفتندی هر چیز که پادشاهان دارند، از نعمت‌های دنیا مردمان دیگر دارند. فرق میان پادشاهان و دیگران فرمان‌روایی است، چون پادشاه چنان باشد که فرمانش بر کار نگیرند چه او و چه دیگران و دیگر در بیابان‌ها و منزل‌ها رباط فرمودندی و چاه‌های آب کندندی و راه‌ها از دزدان و مفسدان ایمن داشتندی و هر کسی را رسمی و معیشتی فرمودندی و هر سال بدو رسانیدندی بی تقاضا و اگر کسی از عمال چیزی بر ولایتی یا دیهی بیرون از قرار قانون درافزودی؛ آن عمل بدو ندادندی، بلک او را مالش دادندی تا کسی دیگر آن طمع نکردی که زیادت از مردم بستاند و ملک خراب گردد و هر که از خدمتگاران خدمتی شایسته به واجب بکردی در حال او را نواخت و انعام فرمودندی بر قدر خدمت او تا دیگران بر نیک‌خدمتی حریص گشتندی و اگر از کسی گناهی و تقصیری آمدی به زودی تادیب نفرمودندی، از جهت حق خدمت او را به زندان فرستادندی تا چون کسی شفاعت کردی، عفو فرمودندی. ازین معنی بسیارست اگر همه یاد کنیم دراز گردد، این مقدار کفایت باشد».

پیشینگان هفتگان (هفته) را برساختند و آن را به گردش درآوردند. در آن برساخت هر چهار نوبت را ماه قرار دادند؛ مگر روزهای بیش‌تر و بازمانده از ماه (روزهای افزون‌شده از سی روز). بدین گونه روزهای هفته، هفته‌های ماه، ماه‌های سال و سال‌های سده را تا توانستند به سخته و سنجه گرفتند. پیش از دوران زردهشت (چهار هزار سال پیش‌تر از امروز) هفته و ماه نبود. روزشمار بر آن بود که ده روز بود و سه نوبت آن یک ماه می شد، چهار ماه را به یک دوران (فصل) یا بخشی از سال جدا نمودند و سال‌ها تنها سه فصل را نشان داده بود. این ماه‌ها بدین گونه به شمار گرفته می‌شدند.

  • سبزماه یا ترماه (بهار و اول تابستان)؛
  • بورماه یا خنگ‌ماه (تابستان و نیمه‌ی اول خزان)؛
  • زردماه (پاییز)؛
  • برف‌ماه (زمستان)؛

در برخی دیه‌ها و روستاهای کهن، این چهار ماه را به سه ماه فشرده ساختند که در آن هر ماه، سی روز و هر سال سه فصل ساخته بودند. هم بیرونی،در کتاب‌های: التفهیم، ماللهند و هم خیام در نوروزنامه از این نمونه‌ها بسیار آورده‌اند. این یادداشت در پی آن نیست که تاریخ برآمد و سرآمدی برای آیین نوروز دریابد؛ بل‌که در این زمینه زانوی اندیشه را خم داشته‌ام تا بدانیم و بشناسیم که نوروز با این همه ظرفیت و ظرافت، زیبایی و زندگی‌بخشی و با این سنجش و بررسی، از سوی کی و در کجا به مرحله‌ی یک آیین درآمده است و باز چگونه بازخوانی و بازشناسی شده است.

 

جمشید و دشت‌های باختری

شاه را در رفتن از جایی به جای         بود بسیاری ز مردان ره‌نمای

می‌گذشت و دیده برگل‌ها نهاد         گفت این‌جا ایست باید ایستاد

هم‌رهانش تخت او بنهاده زیـر           تا ببیند شاه بر دشت و کـویر

این‌چنین جمشید پرسش‌ها نمود          باغ و بر بستود در آن‌جا غنود

گفت این راز جهان باید شناخت          در شناسایی برای آن گداخت

برنشستی شاه برتخت سران              اختران برداشتی تخت روان

بر سریرش شاه شاهان سرنشین          بر قفایش مردمان تخت چین

رسم نو آورد شاه اندر جهان               تازه‌آیینی به بلخ باستان

رفت بر دشت دراز و سرخ‌رنگ            دید یک‌سر لاله‌های رنگ رنگ

از بر دشت و کناری می‌گذشت            خون سرخ لاله‌ها بر روی دشت

دید جمشید این روان‌انگیز روز         برنشستی بر زمین با شور و سوز

با بزرگان گفت: ای روشن‌گران             نقش نقش رنگ می‌بینیدتان؟

من از این فردوس‌گه کی می‌روم            تا برین نیکو نگاهی نگذرم

فهم نیکوی نیاکان از چه بود؟               آمد اندرگفت‌شان فَر و ستود

این بگفت و داستان آغاز کرد           گفته آمد، بازتر این راز کرد

کاروانش را بسی در پیش و پس        هفت دسته بود، تنها هیچ‌کس

دانشی بسیار و بخرد بیش‌تر          آگهان و بهره‌داران، باهنر

مرد و زن در آن میانه رازدان            رازدان و رازدار و آگهـان

مردکی بودی زبان‌ور، تیزگوی             در شمار کاروان باآب‌روی

پیش‌تر آمد به پیش شاه گفت:           از گل صحرا همی‌دانم نهفت!

گفت: ای‌شاه بلندآیین و داد!             دشت می‌گوید: شهنشه زنده باد!

هم از این‌جا تا به هرجای زمین           سرخ می‌آید به چشم نیک‌بین      

رنگ رنگینی پر پروردن است          رنگ‌آورد نوی از رستن است

دشت را پیرایه‌بندان می کند          خاک خستو باز خندان می‌کند

سبزه‌ها سرکرده از نو بارور              سبز می‌پوشد در این دم باغ و در   

دامن کوه و لب رود روان                  می‌سراید نغمه‌ها برخسته‌جان

سبزه خندان دشت‌ها و کوه مست        سردی و سرمای یخ‌بندان شکست        

غنچه‌ها این گونه ناز و نازنین             شاخه‌ها گل‌ریز سرتا پا چنین

تازه می‌دارد دل هر زنده را              خنده می‌آرد لب خندنده را

رفت روز آدم‌آزار و خنک               ترمه‌ها نازک شد و برفش تنک

چله‌ها بگذشت روز نو رسید           رنگ بی‌رنگی ز کوه و در پرید  

پیله‌ی ابریشمین شد پهن‌دشت         این چنین پیشینه‌دار سرگذشت

گرد دورانی ندارد ایست بیست        ایستایی درخور گردنده نیست

می‌رسد امروز را فردای نو               تو همین امروز بین فردا مرو

از پی امروز فردای نو است                تا بن خورشید را این پرتو است

ده و دشت و دامن صحرا نگر            آب جوی و رود و دریاها نگر

کوه و بر مال و جر و بالا و پست        روزگاری بوده تا آن دوردست

روی گیتی هم نبوده پیش از این        می‌نماند هم برین هم این‌چنین

آفتاب آتشین جان‌بخش باد            آتش خورشیدجان هورخش باد

زنده را پویش برین‌سان بودی یا        برخرد کی راز‌ها پوشیدی یا

چله و چکاد از سرما گذشت              تازه آمد، تازگی‌ها دشت دشت

پرورش‌گر باد باد نرم و ناز                جان‌گشای زندگان دور و دراز

پیش از این سرما و گرما گفته‌اند        روزها بیدار و شب‌ها خفته‌اند

کار و بار و نان و آب و پوش و تن         دست‌رنج ما و انسان کهن

چله چله روز و شب در گردش است    چارچله بیش وکم گرمایش است

وز دو چله بیش‌تر سرما مباد                 تنگ‌دستی‌ها در این دوران زیاد

چله‌ای پیش از تموز و برف‌خیز           رنگ‌ریزان، بادخیزان، برگ‌ریز

یک دو چله پیش‌رس پس آمده ست        کار و بار مردمان خوب و بداست

چله چله بگذرد این روزگار                  برشود رنگین دل این کوه‌سار

بشکفد در شاخ‌ها گل غنچه واه            بردمد از خاک هم گل، هم گیاه  

شادزی ای شاه آیین‌پاس‌دار!               می‌سزد بر تو همی آیین‌گذار

نام نو بردار و آن «شه ورته» کن          تا بماند از تو در دوران سخن

سرور نام‌آفرین و نام‌دار                        ای سریر سروران در روزگار

از خرد سنجیده‌ام این روز را              روزگار رفته و جان‌سوز را

نام این فرگشت را رویش بخوان          تازه می بر نام و بر نوروز ران

تا از این پس پی شود آیین نو               از جهان آهنگ نو، نو می‌شنو.

 

Abi Media وب‌سایت
آبی یک رسانه دیجیتالی است که برنامه و مستندهای تلویزیونی، پادکست‌‌ها، مجله‌های علمی - پژوهشی «کاخ بلند» و «نوروزنامه» و مقاله‌های پژوهشی را تهیه کرده از طریق وبسایت و شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کند.

نظرات بسته شده است.

Abi Media